تبليغاتX
مثل انگشت فرشته

[15:36] leila_t_1991: chi kar mikoni?!
[15:36] mehdi49700: poste baDme
[15:36] mehdi49700: bedam bet?
[15:37] leila_t_1991: bede binim
[15:37] mehdi49700: صدا زد: عليرضا! عليرضا!يه دست رو شونم احساس كردم؛ بر گشتم. تو دستش چند تا سي دي بود، فكر كردم سي دي فروشه! ولي به قيافش نمي خورد. سلام كرد، جوابش رو دادم. گفت: ممنون كه برگشتي و جواب دادي! حالا اگه ممكنه منو ضايع نكن و ادامه بده! مثلاً تو عليرضا هستي. با هم تو مجموعه ورزشي رفيق شديم!گفتم: خوب! حالا كه چي؟! گفت: توضيح مي دم! فقط يه چند لحظه وقتت رو به من بده! گفتم: باشه؛ ولي وسط خيابون؟! (آخه درست وسط خيابون خفت كرده بود ما رو!) خنديد و معذرت خواست! اومديم كنار.گفتم:
[15:37] mehdi49700: گفتم: باشه؛ ولي وسط خيابون؟! (آخه درست وسط خيابون خفت كرده بود ما رو!) خنديد و معذرت خواست! اومديم كنار.گفتم: خوب؛ امرتون؟گفت: ببخشيد، نمي خواستم مزاحم شم، ولي حس كردم با شما راحت تر هستم. (؟!) اسم من آرشه، دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي هستم و اصليتم شيرازي هست.گفتم: خوب؟گفت: با دو تا از دختراي دانشگاه كه همشهري هم هستيم اومده بوديم بيرون. داشتيم مي چرخيديم. متوجه زمان نشديم كه چه قدر زود گذشت. خيلي دير شد. چون اونا بايد برن خوابگاه و ساعت 8 در خوابگاه رو ميب
[15:38] mehdi49700: گفت: با دو تا از دختراي دانشگاه كه همشهري هم هستيم اومده بوديم بيرون. داشتيم مي چرخيديم. متوجه زمان نشديم كه چه قدر زود گذشت. خيلي دير شد. چون اونا بايد برن خوابگاه و ساعت 8 در خوابگاه رو ميبندن (ساعت نزديكاي 8 بود) . منم تو بد هچلي افتادم! آخه دست كردم تو جيبم ديدم هزار تومن بيشتر ندارم! اونم كفاف كرايه تاكسي خودم رو نميده! چه برسه به اين كه واسه اونا تاكسي بگيرم؛ راهشون هم دوره!گفتم: از دست من چه كاري بر مياد؟!
[15:38] mehdi49700: گفت: همين. ديدم نه بچه بسيجي هستي، (منم كه تابلو!!! ) نه قاضي (با خودم گفتم آخه از كجا مي دوني؟! اونجاي آدم خالي بند! )؛ از تو كمك بخوام. راستش اين سي دي ها فيلم ناجوره! اگه يه وقتي پليس ما رو با اين سي دي ها بگيره بدبخت مي شيم! اينا هم اگه شب به خوابگاه نرسن جا ندارن! تازه اگه يه شب نرن خوابگاه حراست بهشون گير مي ده! مي خواستم اگه ممكنه يه پولي دستي بدي به من تا بتونم واسه اونا تاكسي دربست بگيرم برن خوابگاه؛ عوضش اين ساعت سواچم (خيلي روي سواچ تأكيد داشت! ) با زنجبر طل
[15:38] leila_t_1991: har vaght tamom shod bego mikha copy va past konam
[15:38] mehdi49700: با زنجبر طلامو گرو مي ذارم پيشت تا بعدن بيام پولت رو پس بدم. اينم كارت دانشجوييم! كارت دانشجوييشو نشونم داد ولي من چيزي نفهميدم! (بالاخره كاربرد كارت دانشجويي رو هم فهميديم!)گفتم: چه قدر تقديم كنم؟!گفت هر چه قدر كه كرمته!
[15:39] mehdi49700: منم سه تومن بهش دادم. مي خواست ساعتش رو باز كنه كه من نذاشتم. (اخلاق حرف اول رو مي زنه! چه تو زمين؛ چه بيرون از زمين! الگوي من مرحوم فلانيه! تريپ فردين كه مي گن همينه؟!) بعدش با هم روبوسي كرديم و خداحافظي! بعدش رفت و تمام!
[15:39] mehdi49700: پي نوشت 1: اين ماجرا واقعاً پيش اومده. قضيه ماله 2 سال پيشه؛ زمستون. محلش هم پارك وي هست!پي نوشت 2: بعدش كه پسره رفت، اصلاً نمي خواستم به ماجرا فكر كنم؛ ولي ميومد تو ذهنم. يه كم كه سبك سنگين كردم حس كردم پشت گوشم يه كم مخملي شده!
[15:39] mehdi49700: پي نوشت 3: علت اين كه الان اين مطلب رو دارم ميگم اينه كه تو اين چند وقته از اين ماجراها زياد داشتم. آخريش هم ماله يكي دو روز پيش هست! پي نوشت 4: نظر شما چيه؟پي نوشت 5: چاكريم
[15:39] leila_t_1991: tamomshod?
[15:40] leila_t_1991: mehdiiiiiiiiiii
[15:40] mehdi49700: ششقث
[15:40] mehdi49700: aare

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:45 توسط اصغر سیبیل کلفت |

 

 

جلسه محاكمه عشق بود وقاضي عقل ، وعشق محكوم بود به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند .

قلب شروع كرد به طرفداري ازعشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه در آرزوی رفتن به سويش بوديد!؟

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب ،همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟

قلب ناليد و گفت:من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .

 

 

 

و

 

 

در خود فكر بودم كه به يارم چه فرستم

ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيبايي او باشم

گفتم نه ، گفت چرا ؟ گفتم كه يارم از صد گل خوشگلتر است

ناگهان خار گفت مرا بفرست تا خاري بر چشم دشمنان او باشم

گفتم نه ، گفت چرا ؟ گفتم يارم آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد

ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صميم قلب به او بگويم

دوستت دارم ...

 

 

و

 

 

فاصله عشق هاي کوچک را خاموش مي کند ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور ميسازد
در زندگي هر انچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه انچه که آرزويش را داريم 
پس سعي کنيم لياقت آرزوهايمان را داشته باشيم

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي . كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌
جستجو را نخواهد يافت . و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي نخواهد ديد؛جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سا
يه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر
درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت . درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم . درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي ! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:17 توسط اصغر سیبیل کلفت |

شخصی سوار به اسب به نهری رسید که آب کمی داشت و اسب میتوانست به راحتی از آن عبور کند ولی اسب ایستاد.صاحب اسب هرچه افسار حیوان را کشید؛اسب جلو نرفت؛به پشت او کوبید باز هم اسب نرفت.مرد حکیمی که این صحنه را مشاهده میکرد به او گفت:آب را گل آلود کن؛اسب از آب رد میشود؛او آب را گل آلود کرد؛اسب حرکت کرد و از نهر گذشت.صاحب اسب حکمت این کار را پرسید.میدونید مرد حکیم در جوابش چی گفت؟مرد حکیم گفت:آب که تمیز است؛اسب خود را در آب می بیند و حاضر نمیشود پا روی خود بگذارد؛لذا حرکت نمیکند

 

جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: " چه مي بيني " ؟ جوان گفت : " آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد. " بعد روحاني آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: -"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني." جوان گفت : "خودم را مي بينم."!! روحاني گفت : " ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار دارد

 

 

حکیمی گفت :دنیا سرای اندوه است .ازاین

رو آن کس که در طلب دنیا شتاب کند ُ خویشتن

را به رنج اندر انداخته است و آن کس که

در طلبش درنگ روا دارد ُیارانش را به

رنج افکنده ....

و اما دوبیتی

جان اسیر دل  دل اسیر دوست

دوست چه میداند  دل اسیر اوست

     

حکیمی را پرسیدند : با آنکه هفتاد ساله ای ُ

مال گرد همی آوری ؟

گفت : گر مرد بمیرد و مالی بهر دشمن نهد ُُُُُُُُ

بهتر از آنست که به زندگی خویش نیازمند 

دوست خویش شود .یکی از شعرای ایرانی 

در این زمینه گوید :

مال گرد آر در نشیمن خاک 

تا در این کهنه خاکدان باشی ...................

گر بمیری و دشمنانبخورند 

به که محتاج دوستان باشی

 

 

 

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

 

 

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد .
وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد
تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو.
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .
تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!

 

 

 

پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

 

 

-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني)

 

 

 

 





 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:8 توسط اصغر سیبیل کلفت |

اینقدر مثله این دیوونه ها هر چی من میگم تکرار نکن کاری که بهت میگم رو بکن باید اتاق رو برای پدرت آماده کنیم چیزی به نیمه شب نمونده!

گلنار سطل آب و دستمال رو برداشت به طبقه بالا رفت و شروع به سابیدن کف اتاق کرد

گلنار هشت ساله با آن دستهای ظریفش اگر این بین آسیبی هم میدید  چه اهمیتی داشت؟او یک دختر بود و این چیزها اصلا مهم نبود!

زن دوم ایمان خان را بدون هیچ سر و صدایی از پله ها بالا آوردند مادر گلنار زن بیچاره نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت او فکر و ذهنش را فقط به این مشغول کرده بود  که زن دوم ایمان خان که هووی سوم او محسوب میشد بتواند فرزند پسری را برای او بیاورد تا بتواند نسل خاندان  کامجو را تداوم بخشد !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:1 توسط اصغر سیبیل کلفت |

بعد از هق هق گریه هایش سرش را بالا آورد اشکهایش رو با گوشه روسری اش پاک کرد

 چوبش را برداشت و گله گوسفندان را راهی خانه کرد هوا داشت رو به تاریکی میرفت و شبهای روستا پر بود از گرگها و انسانهای گرگ نما !!!

                            ...........................................................................                                       

دستش پر بود با پایش پاشنه در را کمی به جلو هل داد طرف بزرگی از غذا را روی زمین گذاشت ایمان خان با آن صدای دو رگه و هیکل چهار شانه اش غرو لندی کرد و گفت:

گلنار ....بیارش توی بالکن میل دارم شامم رو اونجا بخورم!

گلنار دستی به پیشانی اش کشید .

با آستینش دانه های دررشت عرق را از پیشانی اش پاک کرد !!! با آن بازوان لاغر و شکننده اش دیگر قدرت بلند کردنش را نداشت آن را روی زمین سر داد و به بالکن رساند چشمش که به پدرش افتاد با لحن آرامی گفت :سلام.....۱!!

ایمان خان زیر لب گفت: ...پشت سرت در را هم ببند!!!!

گلنار سرش را بالا آورد و زیر چشمی به ایمان خان نگاهی اندداخت  چشمانش را که  کم کم داشت پر از اشک میشد را به زیر انداخت و از بالکن بیرون رفت!

ناگهان صدایی شنید ...گلنار ....آهای گلنار..... کجایی دختر؟!؟!

اتاق را به سرعت ترک کرد و نزد مادرش رفت پس تو کجایی ورپریده سه ساعت دارم صدات میکنم ...انگار نه انگار بگیر این دستمال و سطل رو بردار و دست به کار شو!!!!!

گلنار زیر لب پرسید : دست به کار شم؟!؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:34 توسط اصغر سیبیل کلفت |

لبهایش خشک شده بود پاهایش دیگر نایی نداشت

از نفس افتاده بود

لبهای خشک و ترک خورده اش رو با آب دهانش تر کرد دامن بلند و پر چینش را بالا زد و روی تبه ای نشست

نفس عمیقی کشید و به دور دست ها خیره شد

زیر لب غر و لندی کرد و گفت:خدایا اگر من پسر بودم چه میشد؟!

سسرش رورو به آسمان کردو نگاهی از روی بی رضایتی انداخت و گفت؟: احمقانه نیست؟؟

اصلا فکر کرده ای اگر از دومی هم فرزند پسری به دنیا نیاید چه خواهد شد؟!

پاهایش رو دو زانو جمع کرد سرش را میان دستانش گرفت و گفت: وای خدایا من چقدر بد بختم!

و شروع به گریستن کرد!

گلنار دختر هشت ساله ای که تا آن زمان به غیر از سر کوفت و بد و بیراه از پدرش ایمان خان چیزی نشنیده بود!

درست در همان لحظه آن دور تر ها دختر بچه های هم سن و سال او مشغول بازی بودند

 می خندیدند و از آب رو خانه روی هم میپاشیدند ولی او چه؟

!آن زمانی که باید با هم سن و سالانش میگفت و می خندید به او گفتند نخند تو با همه آنها فرق  داری

نتیجه این شد که از هر چه خندیدن بود متنفر شده بود

 او حالا حتی اگر خودش می خواست هم نمی توانست بخندد

 نه از مادرش محبتی دیده بود نه از  پدرش رضایت خاطر!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:8 توسط اصغر سیبیل کلفت |

من خیلی گلم نگاه کندیدی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:33 توسط اصغر سیبیل کلفت |

دیروز مطلبی در سایت ایسنا خواندم جالب بود

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:12 توسط اصغر سیبیل کلفت |

وبلاگ پرستواربیدبیذ زمیدررذذذhttp://isna.ir

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:10 توسط اصغر سیبیل کلفت |

سلام سلام!

از اونجایی که معتقدیم (اونجای آدمی که حرف بزنه عمل نکنه)تصمیم گرفتیم که خودمون بنویسم البته یه بخشهاییش رو هم از مجله ای کش رفتیم که عمرا نمیگم تبلیغ میشه!

  تفکرشطرنجی

از تفکر شطرنجی چی میدونید؟؟؟

کاسپارف بزرگترین شطرنج باز دنیا در یکی از مصاحبه هایش میگه:(در بازی شطرنج میتونم تا ۵ حرکت بعدی را پیش بینی کنم!)

علتش هم اینه که اون سطحی فکر نمیکنه بلکه شطرنجی فکر میکنه!

هر کسی توی زندگیش یه تخصصی داره یا به قول ما ایرونی ها (هر کسی را بهر کاری ساختند)

اصلا هم به سن و سال بستگی نداره!(مهم اینه که پاستوریزه باشه!)

مثلا من از سن ۱۲ سالگی متوجه شدم که در مقوله ی  نویسندگی رمان استعداد دارمmikoonam nmitoonam behet etemad koonam nmidoonam moshkel az kojast be har hal
[11:09] badboy20050: shayad in harkate akharet on comment haye khosi ro ke omoi zadi ta hame bekhoonan baes salbe etemade man shoode shayad baraye inke adame motmayeni nisti ta behet etemad koonam kare akharet ro mitoonesatm ba neshon dadan comment haye to talafi konam ama bikhi
[11:09] badboy20050: nmidoonam bego omidvaram hamin tor ke goofti nagsheyi nadashte bashi vagarne bad tamom mishe barat
[11:09] badboy20050: man farda(roze 1 shanbe 29 mehr ) az sate 8 hastam
[11:09] badboy20050: bego bebinam chi mikhay begi bi kalak albate
[11:12] leila_t_1991: yek shanbe aslan nabodam!

[11:12] Meebo Message: badboy20050 appears offline. Your message may not be received.
[11:13] leila_t_1991: agha man be ki ghasam bokhoram ke naghshe nist?
[11:13] leila_t_1991: aslan naghshe be in tabloyi az man?
[11:13] leila_t_1991: on harkate akharam ro ham badan barat tozih midam!
[11:14] leila_t_1991: faghgat khahesh mikonam bego dige key hasti ta man biyam baraye chat man ziyad vaght nadaram!
[11:14] leila_t_1991: felan!

badboy20050

 و از همون زمان تصمیم گرفتم که در این زمینه شطرنجی فکر کنم و شطرنجی بنویسم!

شطرنجی نوشتن من به این معنیه که حداقل بتونم سه حرکت از شما جلوتر باشم!

به طوری که شما موقع خوندن داستان کفتون ببره!

یعنی نه تنها داستان اونطوری که شما فکر میکنید تموم نمیشه

 که در طول داستان حوادثی اتفاق میافته که باعث میشن تو رو ی صندلیت میخکوب بشی!

 اما در ایران:

همه چیز برعکسه(یعنی اگه آب سر بالا بره هم شما نباید تعجب کنید چرا که کاملا طبیعیه!)

 به جای اینکه فیلمنامه نویسها تفکر شطرنجی داشته باشن بیننده ها و مردم هستند

 که این تفکر رو دارن!یعنی گاهی اوقات حتی تا ۵ حرکت بعدی رو هم حدس میزنن!

همین امسال  سریال اغما رو در نظر بگیرین!

در این سریاله تقریبا ۳۰ قسمتی در قسمت ۲۸ این سریال بازیگرهای این سریال  علنا" گفتند که:

( الیاس شیطانه!)

ولی ما ۵ قسمت از این سریال بیشتر نگذشته بود که فهمیدیم!

یعنی چیزی در حد ۳ حرکت!

حالا به جک ها و اس ام اس هایی که شنیدیم دقت کنید!

خوب گوش کن ببین چی میگم: فردا صبح از در خونه میری بیرون سوار ماشینت میشی  سر راه یه پسر حدودا ۲۴-۲۵ ساله میاد ازت تقاضای بنزین میکنه!چیزی که هست اینه که تنها کسی که میتونه بهش بنزین بده تویی اگه بهش بنزین ندی میمیره!قربانت الیاس!)

(تعداد پیش بینی حرکتهای  آینده ی رقیب=k)  

(k=1)

اصلا فکر نمی کردید که این جمله اینطوری تموم بشه!

یعنی از دو کلمه آخرش تازه میفهمید که موضوع مورد بحث بازیگری در یک سریال بوده!

و شما بعد از شنیدن این جمله ها ظاهرا می خندید ولی از درون :

۱- غبطه می خورید!

۲- تعجب می کنید!

تعجب می کنید که جمله ای که با این جدیت شروع شده  چرا به این مسخرگی تموم شده؟؟؟؟؟!

غبطه می خورید که چرا این سلسله جملات به ذهن شما خطور نکرده بود؟!!؟؟؟

(همون معما چو حل گشت آسان شود خودمون)

فیمسازی هم مثله خیلی چیزهای دیگه در ایران  از سیر صعودی خودش عقب افتاده !

تا بستان ۸۵ از شبکه ۵ سیما فیلم سینمایی (کینگ کنگ) رو دیدیم!

تجربه شخصی خودم رو براتون میگم!

مدت این فیلم ۴ ساعت بود که از صدا و سیمای ما با هزار تا ارفاق فقط ۳ ساعتش پخش شد!

یک ربع از شروع شدن این فیلم گذشته بود که تصمیم گرفتم روم به دیوار گلاب به روتون!

و درست ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه دیگه این تصمیمم رو عملی کردم!

چوند در هر سکانس علاوه بر اینکه کفم می برید!

حرص می خوردم که چرا  من نتونستم حدس بزنم؟!

موقع دیدن یه فیلم بیننده وقتی میبینه که چند حرکت از داستان فیلم عقبه  کلی کیفور می شه!)

و در این فیلم نویسنده فیلم نامه حداقل ۱۰ حرکت از بیننده ها جلوتر بود!

تفکر شطرنجی در سیاست هم نقش مهم و سرنوشت سازی رو بازی میکنه!

مردانی در سیاست موفق هستند که از این طرز فکرشون به شکل موثری استفاده میکنن!

احمد شاه آی کیوش در حد افسر پرونده شایگان بود یعنی یه چیزی در حد زیر صفر!

به همین خاطر انگلیسی ها خیلی راحت بر کنارش کردن!

ولی گوش کن ببین ناپلئون چی میگه!

می گویند روزی یک گاردان انگلیسی نزد ناپلیون می آید

 و می گوید چرا انگلیسی ها اینقدر دنبال معرفت هستند؟و فرانسوی ها به دنبال پول؟

نا پلئون که حرکت بعدی را پیش بینی کرده بود میگوید:

هر کسی به دنبال چیزی است که آن را ندارد!

یعنی ما فرانسوی ها معرفت دارم و پول نداریم

شما انگلیسی ها پول دارید ولی معرفت ندارید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 barat tozih bedam
[12:19] Meebo Message: badboy20050 appears offline. Your message may not be received.
[12:20] leila_t_1991: bebin az poshte in net lanati mishe kheili rahat etemad ha ro salb kard amma nemishe dobare be dasteshon avord!
[12:22] leila_t_1991: man agar comment haye khososiye to ro omomi kardam motmaeen bash kare hamon lahze am nabode modat ha bod ke montazere on lahze bodam yani az hamon mogheyi ke motevejehe tazad hayi to harf hat shodam! u khodet ro zede dokhtar moarefi mikardi vali toye comment haye khososi harfhat bar ax bod! khob in mitonest ye zarbe az tarafe man be to bashe !
[12:27] leila_t_1991: vasate dava halva kheirat nemikonan man on moghe ke on harf ha rozadam kenaret nabodam(yani dostet nabodam) ke dorost roberot bodam!(yani doshmanet bodam) pas to nabayad az daste man narahat mishodi chon beinemon hichgi nabode yani man nesbat be to hichi taahodi nadashtam! nevisandeye har blogi harime khososiyi dare amma to ke bereye man ye raghib bodi to harime khososiye man hich jayi nadashti pas bayad pish bini mikardi ke man ye roz in kar ro bokonam!
[12:28] leila_t_1991: in ha hamash dalayeli bod baraye harkate akhare man vali nokte injast ke bayad tozih bedam ke komaki ke az u mikham naghshe ast ya na!
[12:31] leila_t_1991: bebin motmaeen bash age naghshe yi ham dar kar bod man hich vaght az khodet baraye maghlob kardane khodet estefade nemikardam! age mikhastam zayat konam khodam tanhayi in kar ro mikardam!
[12:31] leila_t_1991: man be esme to ehtiyaj daram hamin !
[12:33] leila_t_1991: va komaki ke u mitoni be man bokoni ine ke ejaze bedi baraye faghat 15 min az esmet estefade konam! baraye chi va ki ro nemitonam felan begam chon hanoz nemidonam mitonam behet etemad konam ya na!
[12:34] leila_t_1991: hala bebin mikhay komakam koni ya na hichi ejbari dar kar nist faghat va faghat yek pishnahade hamin ke to dar ghabol ya raddesh azadi!
[12:39] leila_t_1991: roze 3 shanbe va 5 shanbe har saati az shabane roz ke betoni on line beshi man miyam faghat baram off bezar mamnon felan bye

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:49 توسط اصغر سیبیل کلفت |